زندگينامه يك ديوانه


منزل
قديما
تماس
 

دوشنبه ٢٦ دی ،۱۳٩٠

 

جدایی نادر از سیمین

 

آره باید گریه کرددددددددددددددد... حسابیییییییییییی...
مایی که با «رقص در غبار» لذت بردیم، با «شهر زیبا» به خودمون لرزیدیم، با «چهارشنبه سوری» شوکه شدیم، با «درباره ی الی» غرق در خلسه شدیم، و حالا با «جدایی نادر از سیمین» باید گریه کنیم...
وقتی شهاب حسینی از بدبختی و فلاکت سرش رو به دیوار می کوبید، وقتی ساره بیات ضجه می زد که من دزد نیستم به امام حسین، وقتی پدر پیر اون دو کلمه حرف رو هم از ما دریغ کرد، وقتی سیمین و نادر در باتلاق زندگی گیر کردن و فرو رفتن، وقتی دخترک همه ی ما رو پشت در اتاق قاضی نگه داشت تا سخت ترین تصمیم زندگیش رو بگیره... با همه ی این ها ما گریه کردیم. گریه کردیم چون واقعی بود. چون لمسشون می کردیم. چون این غم توی زندگی های ما بود و حالا یه مرد پیدا شده بود بصورت عریان نشونشون می داد، شاید چاره ای کنیم براش...
و حالا دوباره گریه. بعد از برلین و خرس های مهربونش، بعد از جشنواره پشت جشنواره و انجمن پشت انجمن، حالا گلدن گلوب روی دستان فرهادی به همه ی ما لبخند زد. به ما ایرونی ها، بالاخره و دوباره یکی لبخند زد...
کمی اون طرف تر رو نگاه کنین، برادران داردن با دو تا نخل طلای کن، و حتی پدرو آلمودوار غول اسپانیایی که شاهکار ساخته فقط، پایین دست اصغر فرهادی، پایین دست ایران، ایستادن و کف می زنن!

 
 

محمود زكي

 

پنجشنبه ٢٢ دی ،۱۳٩٠

 

شعر

 

آن امید و آرزو بر باد شد

همچو مرغی کز قفس آزاد شد

 

هرچه شادی بود و آرامش، گذشت

جایش اندوه آمد و بیداد شد

 

هم، بسر شد دوره ی فرّ و شکوه

گوییا این مُلک، دشمن شاد شد

 

عشق از دلهای مان هم رفت، رفت

هیچ تصویرش نماند، از یاد شد

 

نوبت تنهایی و افسردگی

بعد از آن ایّام خوب و شاد شد

 

دوره ی «محمود»ی ات افسوس رفت

دوره ای دیگر، ز نو ایجاد شد

...

 

خودم برای خودم...

 

اما درست میشه همه چی

می دونم

درست میشه

 
 

محمود زكي

 

چهارشنبه ٢۱ دی ،۱۳٩٠

 

گاو نُه من شیرده

 

تو یه گاو نُه من شیردهی...

1- گاوی... انسان نیستی... حیوونی...

2- بی فایده ای... هرکاری هم می کنی گند می زنی توش...

3- ساده لوحی... فکر می کنی فایده داری، اما نه...

بعد از اون آشغال، یه بار دیگه این جمله رو شنیدم

 
 

محمود زكي

 

شنبه ۱٧ دی ،۱۳٩٠

 

خشم

 

می گن خشم کلید هر بدی است... با این حساب من کلیددار جهنمم...

س. پ. شاید هیچوقت امروز رو از خاطر نبره...

کاش نباشم

 
 

محمود زكي

 

دوشنبه ۱٢ دی ،۱۳٩٠

 

خوش شانسی

 

نمی دونم چیزی به اسم خوش شانسی وجود داره یا نه...

اما از دیروز که اول ژانویه بود، بعد از دریافت یه ایمیل عجیب چند تا خوش شانسی بهم رو کرد!

شاید هم وقتش بوده!

 
 

محمود زكي

 

شنبه ۱٠ دی ،۱۳٩٠

 

بیرون!

 

آهای آدم هایی که فکر کردین اینجا مثلا یه روزنامه ی فکاهی یا طنزه، میاین و می خونین و تفریح می کنین و می رین، انگار نه انگار که پشت تک تک این حرف ها یه آدم خسته و تنها مونده هست...

همین الان از اینجا برین بیروووووووووووووووووووون و دیگه بر نگردین!

 
 

محمود زكي

 

چهارشنبه ٧ دی ،۱۳٩٠

 

دیروز رؤیایی مُرد

 

دیروز رؤیایی مُرد... رؤیای شرکت داشتن...

دیشب دو بار به شدت و تلخی گریستم... و بعد یه آدم دیگه بودم...

رزومه ام رو حاضر کردم و امروز صبح برای ده تا شرکت فرستادم... دو تاشون بلافاصله زنگ زدن و قرار گذاشتن... دیگه میرم یه جایی سر کار... دیگه تموم شد قصه ی شرکت داری... حداقل تا مدتها...

خسته شدم... کم آوردم... از تنها موندن... از بیکاری... از خونه نشینی... و آخرش هم از حرف خوردن... از حرف خوردن... از حرف خوردن...

خدا خودش کمک کنه

 
 

محمود زكي

 

دوشنبه ٥ دی ،۱۳٩٠

 

یکبار برای همیشه

 

امروز رویاش رو دیدم... نه امکان نداره... نمیشه...

خانواده خیلی اذیت می شن... خیلی... وگرنه خودم رو راحت می کردم

شوخی ندارم... به هیچکس هم مربوط نیست فکرش رو کردن

 
 

محمود زكي

 

یکشنبه ٤ دی ،۱۳٩٠

 

درد

 

نه، صحبت خالی با مشاور فایده نداره... وقتی درد هست... وقتی گذشته ی پر درد هست...

همه جام درد می کنه...

 
 

محمود زكي

 

شنبه ۳ دی ،۱۳٩٠

 

مشروطه بانو

 

رفتم به تماشای «مشروطه بانو»... دوباره تئاتر بعد از مدتهااا...
اول از خوبی هاش بگم یا بدی هاش؟... بازی ها اکثراً عالی بود... فریده سپاه منصور، محمود جعفری، مسعود میرطاهری، شهرام حقیقت دوست، رویا نونهالی و چند تا دیگه عالی بودن. بهزاد فراهانی خوب بود. سیامک صفری و بهناز جعفری هم... خرده نمایش ها خوب بود. صحنه پردازی هم...
اما منطق داستانی؟ اوه اوه... چیزی نگم بهتره... ملغمه ای از «ملاقات با بانوی سالخورذه»، «عاشورا و امام حسین» و «دوره ی مشروطه». با منطقی به شدت نچسب. حالا اینا بد نبود. پایان نمایش سرم رو در آورد و باعث شد از چهارراه ولیعصر تا اکباتان به دخترعمه ام و دوستاش که از نمایش خوششون اومده بود غر بزنم!
ولی سر جمع ارزش دیدن رو داشت!!

 
 

محمود زكي

 

 

شماره بازديد


لینک دوستان
  پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : ماكرومديا
خرید اینترنتی
persianblog fans


پشتيباني
Persian Blog

 
[ منزل | قديما | تماس ]