پری

بیا تا برات بگم، قصّـــــه ی تلـــــخ یه مَــــــرد

که چه جور تنگ غروب، تنهایی گریه می کرد

 

مَرده تنها مونده بود، هیچ کسی دوستش نداشت

آروم آروم شــده بـــود بیچــاره از جمعـــا طــرد

 

انگاری واسه همه، عشق و شادی می بارید

سهم اون از آسمون، شده بود غبــــــار و گَرد

 

همه خوشحــال بودن، پر از آرامــش و شــــــاد

اما اون چی حس می کرد؟ درد و درد و درد و درد

 

زندگی اش همینجوری آخه داشت حروم می شد

تا خـــدای مهربـــون، به دلـــش نگــــاهی کـــرد

 

میون فرشته هاش، بهترین شون رو جُست

واسه درمون همه دردای مَرده، راهی کرد

 

انگاری معجـــزه شد... بعد از اون روز قشنگ

«گونه های خیسمُ، دستای تو پاک می کرد»

 

آره نازنیــــن من! «تـــــو» پــــری قصّـــه ای

«تو برام خورشید بودی، توی این دنیای سرد»

/ 1 نظر / 8 بازدید
سپیده

خیلی قشنگ بود[لبخند] تبریک میگم امیدوارم همیشه شاد و خوشبخت باشید[گل][گل]