برای ناصر آرژانتینی

ناصر خان... گذاشتم تا موج کمی بخوابه، تا با چشمانی پر از اشک، غم نامه ی خودم رو، به عنوان یه عاشقت برات بنویسم...

ناصر خان... بارها و بارها برای شخص تو اشک به چشمم اومده... بذار مروری کنیم به بعضی هاش...

پرده اول: پرسپولیس سال ها بود که قهرمان تهران می شد و برای ما آبی ها جز حسرت و اندوه چیزی باقی نمی گذاشت... ابهت قرمزها و سرمربی مغرورشون رو اما ناصر حجازی با یه تیم کوچیک از کشوری بی نام و نشان شکست... حجازی با محمدان بنگلادش، در مسابقات آسیایی تونست پرسپولیس رو شکست بده و از آسیا حذف کنه تا برای اولین بار محبوب قلب من بشه...

پرده دوم: سالها بعد، علی فتح ا... زاده، به هر دلیلی، برای اولین بار حجازی رو به استقلال برگردوند... روزی که شنیدم «سلطان» (تعبیر دوست استقلالی ام) به استقلال برگشته، اشک شوق به چشمم اومد... در تمام اون دوران تقریباً تمام بازی های خونگی استقلال رو به استادیوم رفتم...

پرده سوم: مسابقات فوتسال جام رمضان بود... استادیوم دوازده هزار نفری... آبی ها سر شوق اومده بودن از سرمربی شدن اسطوره شون... یکی شون دم گرفته بود و بقیه با غرور فریاد می زدن... «ناصر آرژانتینی، مربی آث میلان، دوستت داریم همیشه، بی تو آبی نمیشه»... بی تو آبی نمی شه... اشک می ریختم و می خوندم...

پرده چهارم: مشکلات تازه شروع شده بود... بازیکنا حساب نمی بردن ازت... بعضی ها رو کنار گذاشتی... چند تا از بهترین ها به آلمان ترانسفر شدن تا دستت خالی بشه و به بازیکنای ضعیفی مثل جاوید شکری، ایوب اصغرخانی و محمدعلی یحیوی رو کنی... امیر قلعه نویی که دستیارت بود توی کارت می گذاشت تا جایی که یه روز توی تمرین سکته کردی... پرسپولیسی ها از روی سکو فریاد می زنن «حجازی سکته ای»، و من بغض توی گلوم می دوید...

پرده پنجم: فینال آسیا رو به جوبیلو ایواتای ژاپن باخته بودیم، و من با چشمانی اشکبار تنها تو رو می دیدم که در حالی که پک های عمیقی به سیگارت می زنی، با اندوه و حسرت به کاپ قهرمانی نگاه می کنی... دلم شکسته بود از باخت تیم محبوب ازلی، اما برای تو هم گریه می کردم از روی سکوها...

پرده ششم: فقط چند روز بعد، بازی با سایپا، تبانی علنی پرویز برومند، جواد زرینچه، احیاناً کاظم محمودی و چند تای دیگه، باعث شد بازی 3-1 برده از سایپا رو در نیمه ی دوم 4-3 باختیم... از روی سکوها هم می تونستم عصبیت و خشم تو رو ببینم... چه باور می  کردم یا نه، تو بعد از این بازی اخراج شدی از تیم محبوبت...

...

پرده هفتم: و تو رفتی ناصر خان... چقدر برات گریه کردم... چقدر برای مظلومیت همیشگی ات... اما خدا دوستت داشت... خدا دوستت داشت که اینطور بردت... بین دو نیمه ی بازی استقلال – پاس رفتی توی کما و دو سه روز بعد رفتی... بعد از اینکه با اظهارنظرهای اخیرت، با وایسادن پشت مردمی که دوستت داشتن، به اوج محبوبیت رسیده بودی... همین دو هفته پیش بود که عادلِ با معرفت برات توی برنامه نود مسابقه ی اس ام اسی گذاشته بود... بذار هنوز برات گریه کنیم... آخه اونقدری که دوستت داشتیم و عاشقت بودیم، هنوز یه دل سیر، حتی نگاهت نکرده بودیم ناصر خان...

/ 6 نظر / 7 بازدید
اشک کوچیکه

دوست داشتم اینجا نظر بدم :) من که کلا از فوتبال پرتم اما با خوندن این متن منم حس تورو داشتم نسبت به کسی که شاید تا هفته پیش نمی شناختمش :( تو همیشه برای مسابقه های فوتبال خیلی هیجانی می شدی و یادمه یه مدت هم دائما استادیوم بودی کاش یاد بگیریم از بودن آدمها لذت ببریم نه اینکه وقتی نبودن بشینیم تازه یاد وقتی بودن رو بکتیم و غصه بخوریم ! کلی عرض کردم البته به شخص شما نبود ;)

داود(خورشید نامه)

ناصر تموم نشده تازه شروع شده...[گل]

افسانه

[ناراحت]ناصر خان همیشه زنده و استواره...

مجید

صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را/تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید! ناصر خان روحت شاد [گل]

ملیـK

چه می شود گفت ؟ [ناراحت]