علی

در برخی از روایات آمده‌است که مدّتی بعد از به خلافت رسیدن علی، زبیر و طلحه به او پیشنهاد کردند تا امارت دو شهر بصره و کوفه را به آنها واگذارد. امّا علی که آن دو را مناسب این کار نمی‌دید، دو تن دیگر را به امارت دو شهر ذکر شده برگزید. همین امر، موجب کدورت بین آنها شد؛ تا جایی که زبیر و طلحه، به عایشه همسر محمّد پیوستند تا او را در جنگ جمل، علیه علی یاری کنند. امّا زبیر پیش از شروع جنگ، علی را ملاقات کرد و در آن دیدار، چنان متحوّل شد که از شرکت نمودن در نبرد منصرف گشت.

در آن دیدار علی از زبیر پرسید:«تو را به خدا سوگند می‌دهم! آیا به یاد می‌آوری روزی را که از کنار من گذشتی و رسول خدا هم که از بنی غنم می‌آمد بر دستان تو تکیه داده بود، و به من سلام کرد و خندید، من هم خندیدم و چیزی بر آن نیفزودم. تو گفتی«پسر ابی طالب تکبّرش را کنار نمی‌گذارد». پیغمبر به تو فرمود: «خاموش. اومتکبّر نیست، تو با او می جنگی و نسبت بر وی ستمگری»»؟

زبیر پس از این ملاقات، از نیّت خود پشیمان شد و علی رغم اصرار پسرش عبدالله بن زبیر، و یار دیرینهٔ خود طلحه، در جنگ شرکت نکرد و به بیابانی رفت تا توبه کند. امّا در همانجا توسّط عربی طمّاع کشته شد. علی بر سر بریدهٔ زبیر گریست و امر نمود تا قاتلش را قصاص کنند.

/ 0 نظر / 9 بازدید